تبليغاتX
دفتری از جنس گِل

دفتری از جنس گِل

قلبم از خاک بود ... تا خون او چکید و رنگ تعفن گرفتم ... و این دفتر گِلی شد

آقابزرگ

یادش به خیر... آقا بزرگ هر وقت مرا می دید لبخند می زد و می گفت امروز چه کتابی خواندی؟ وقتی می شنید که روزم را بدون کتاب شب کردم گوشم را می گرفت و می چرخاند –نه خیلی محکم که دردم بگیرد- و آهسته در گوشم می گفت: هنوز مرد نشدی! من هم برای این که ثابت کنم مرد شدم فرداش 10 تا کتاب می آوردم و می گفتم همه را خواندم. آقا بزرگ صورتش گل می انداخت، لبخند می زد و یک 100 تومانی می گذاشت کف دستم، بعد آهسته در گوشم می گفت : خیلی مردی!

آقا بزرگ که رفت به رحمت خدا، تازه پشت لبم سبز شده بود اما خیلی گریه کردم. خیالم بود که دیگر آقا بزرگ ندارم تا گوشم را بگیرد، لبخند بزند و آهسته بگوید، امروز چه کتابی خواندی؟ آقا بزرگ اما خیلی مرد بود قبل از مرگش چند تایی کتاب برایم جدا کرده بود، صفحه اول یکی از آن ها با خط خوش نوشته بود : آهای پسرجان، نکند کاری کنی که حرف آقای بزرگت زمین بماند ها! "امروز كتابخوانى و علم آموزى نه تنها یك وظیفه ى ملى، كه یك واجب دینى است." طلا کن و بکوب کنج دلت که حکماً طلاست.

طلا کردم و کوبیدم کنج دلم. حالا دیگر فهمیده بودم اگر آقا بزرگ رفته سایه ی آقای بزرگتری هنوز بالای سرمان هست. هر شب آن کتاب را باز می کنم و قبل از این که آقا چیزی بگوید اسم کتاب هایی را که خواندم گوشه اش می نویسم. عجیب کتابی است، بهترین ارثیه ام : "من و کتاب"  نصیحت های آقای بزرگمان، سید علی خامنه ای

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:6  توسط مرد گلی (ر.پ)  | 

حکایت چشم هایی که همیشه خیره بود ...

 

 حکایت او

سلام کردم.
چیزی نگفت.
گفتم دلخوری؟
گریه کرد.
سرم را گذاشتم روی شانه هایش. از پشت پنجره ی اتاقش بیرون را تماشا می کرد. - پایین درخت کاج بلند و کهنسال، روی چمن های سبز حیاط، سه کلاغ نشسته بودند و به زمین نوک می زدند، به نظر گرسنه می آمدند ... -
چند دقیقه ی آرام گذشت. سرم را از روی شانه هایش برداشتم. هنوز زل زده بود به پنجره ی اتاق.
در اتاق را باز کردم. بدون این که رویم را برگردانم گفتم :
- دختره. 6 ماهشه.
از راهرو ساختمان که رد می شدم همه ی فکرم پیش کلاغ های حیاط پشتی بود.
[مربع]
فرشید سرش را گذاشته بود روی فرمان و مثل همیشه با صدای بلند لاو استوری گوش می داد.
- اومدی؟
- می بینی که ...
- دیدیش؟
- دیدم؛ حرکت کن.
عاشق صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت سیاه خیابانم. از پشت شیشه به حیاط پشتی آسایشگاه روانی نکیسا نگاه کردم. خیلی دوست داشتم بفهمم کلاغ ها از روی زمین چی جمع می کنند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 20:33  توسط مرد گلی (ر.پ)  | 

حکایت روزی که از چشم هایم چکیدم و صدای مرگم را تمام ماهی های حوض پایین پایم شنیدند ...

 

 

به خدا من تقصیری ندارم. من فقط نیت کردم و فالم را برداشتم. با همین دو تا انگشت. 3 تا حمد هم خواندم. بله، مطمئنم. فوت کردم توی کشکول پیرمرد. خواستم تای کاغذ را باز کنم که فال را از دستم قاپید. انگشت سبابه اش را گذاشت روی لب هایم و از پشت انبوه موهای سفید صورتش صدایی شبیه " آرام باش" درآورد. بدجوری آرام شدم. همه ی حواسم جمع شده بود توی کشکول پیرمرد و با فال کاغذی ام می چرخید و می چرخید.
به گمانم چند ساعتی طول کشید. وقتی اشاره کرد که از جایم بلند شوم، نزدیک بود با سر زمین بخورم. پای چپم بی حس شده بود. تکیه زدم به کاج بلند پشت سرم و به زحمت روی پاهایم ایستادم. پیرمرد یک پیاله ی لب پر برایم ریخت. گذاشت کف دست راستش و دراز کرد روبه رویم. آبی بود، آبی آسمانی. (۱)
اگر عصاره ی له شده ی کرم شب تاب هم بود اطمینان دارم با همان ولع سر می کشیدم. چند دقیقه ی طولانی گذشت. هیچ اتفاقی نیافتاد.
لب هایش را نمی دیدم اما چشم های سیاهش می خندید. منتظر بودم بگوید " یا علی مددی" و برود. یا لااقل تبرزینش را بزند روی شانه ی راستم و نصیحتی بکند، اما پیرمرد فقط خندید.
40 شب می گذرد. هر شب عقربه ی کوچک ساعت دیواری اتاقم به 11 که می رسد، صدایش شروع می شود. اول آهسته و نرم. چک .... چک .... چک ....  کم کم تند می شود، قطره قطره همه ی اتاقم را پر می کند. از لای پنجره بیرون می ریزد و همه ی شهر را می گیرد. صدای غرق شدن تمام پرنده های کوچک محله مان را می شنوم. به خدا من تقصیری ندارم. من فقط نیت کردم و فالم را برداشتم.



پی نوشت:

(۱) آبی:  رنگی است صاف و روشن، همواره بی تحرک و ناشکیبا و در عین حال فعال ، برد بار وصبور ،رنگی امیدوار کننده و مقدس،گنبدهای مساجد و مناره های آبی که مانند پلی بین آسمان و زمین محسوب می شوند نشانگر همین موضوع می باشند، از فراموشی می کاهد. (کتاب روانشناسی رنگ)

پی پی نوشت:

سلام
لطف شیرین همه تون رو چشیدم. از بابت  همه ی نگرانی تون ممنون.
سکوت طولانی این قلم به دوش آواره رو ببخشید.
اگر هنوز چشمی برای خواندن این پریشان هست، می نویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 1:49  توسط مرد گلی (ر.پ)  | 

سوء تفاهم


جاده در دست کارگران است!
سلام.
این پست چون طبق نظر علما و اساتید محترم و محترمه گنگ بود با اجازه ی همه ی بزرگترا برای مدت کوتاهی_انشاء الله!_برداشته شد تا بازسازی و ترمیم بشه و بعد محضر بزرگوارتون ارائه بشه.
مارو همچنان از نظرات خودتون مستفید بفرمایید.
متشکر
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:51  توسط مرد گلی (ر.پ)  | 

رویا

بوی رز سرخ می پیچد توی دماغم که رو برمی گردانم و می بینم باز عین بچه ها پریده روی اپن آشپزخانه و می خندد.گردنش را که کج می کند و موهایش که می ریزد توی صورتش،دلم ضعف می رود برای بوسیدن پیشانی اش.ظرف ها را رها می کنم و می خواهم به سمتش بروم که یادم می آید...

اگر من بیایم که باز تو برده ای!محکم سرجایم می ایستم.صدای خنده اش خانه را پر میکند؛"مغرور!"

_هیس!بچه ها خوابند!

_ها؟می ترسی بیدار شوند و ببینند مادرشان سرپیری باز عاشق شده؟

_پیر تویی و آن مادربزرگ دوست داشتنی ات!شب خواستگاری که چشمهایت...

_هنوز هم وقت دیدنت پلک هایم می پرد...پلک هایم؟!پ ل ک ه ا ی م؟؟

_آرام می آید پایین،انگار که می لغزد.روبرویم روی زمین می نشیند و صورت مهتابی اش را کج می کند و باز دلم...

_اصلاَ هرچی تو بگویی.خوب شد؟

اشکهایم بی صدا می جوشد و دو رود آتش روی گونه ام می کشد؛

_بی انصاف!

_من که می گویم بیا.خودت...

-بچه ها را چه کار کنم؟

_بچه ها خدا دارند،خدا فرشته دارد،فرشته ها مهربانند...اصلاَ کدام بچه؟مرد بیست ساله بچه است هنوز؟بهانه نتراش.بلند شو.

_تو برو.هنوز مانده تا من بیایم.

_نگفتم می ترسی؟!دلت گیر است.

_دلم نه...دلم؟

دل؟دل...دل...دل ن گ...صدای بهم خوردن در اتاق از جا می پراندم.بازهم نشد یک دل سیرببینمش.

بلند می شوم،پیشانی عکسش را می بوسم و باز می گذارمش روی اپن،میان گلهای رز سرخی که وقت آمدن از خرمشهر خریده بود و چفیه ای که سرخ است عین گلها...


پی نوشت؛

1.نثار ارواح مطهر و پاک شهدا صلوات.

2.التماس دعا


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 9:2  توسط مرد گلی (ر.پ)  | 

توضیحات!


با عرض سلام و ادب و تبریک سال نو .ها؟چیه؟سال نو نشده؟خب می شه.مگه چیه؟همچین بد نیگا می کنی انگار ...

آقا ،خانم بیشین حرف دارم!

این آقای محترم_همون مرد گلی شما_ورداشته جمع و جور کرده رفته ددر!خب به من چه!به زبون شما میشه مسافرت.همون تعطیلات و به به چه هوایی و اینا!!کلیدای منزلم با خودش برده اینه که ما سالهاست پشت در موندیم!نیست بلدم نیستیم در بزنیم نمیدونیم کسی خونه هست یا نه!!روم به دیفال بی اجازه هم که نمیشه رفت خونه مردم.جیزه!اینا رو هم مینویسیم میذاریم زیر در شما بیاید بخونید.هرکی از زیر در رفت تو بی زحمت گلا رو هم آب بده.دسته گل به آب ندینا!

بهرحال چون بنده حقیر هم تریپ حسادت و اینا ورم داشته دارم قاطی می کنم که منم برم و برگردم.خونه مادر بزرگه همچنان برای شما قصه خواهد داشت منتها بعد از این سفر.کل کله دیگه .چه می شود کرد؟!اون بره ،ما نریم کم بیاریم؟!!!خداییش میشه؟

اینه که شما هم همچنان در تعطیلات بین الترمین درحال و حول میباشید تا ما برگردیم.یهو هم دیدی کل مزه داد موندیم بزرگ که شدیم اومدیم!!نه بابا میایم.خانم بیشین...هی وسط حرف من...لا اله الا الله!!آره میایم.شما دوسه تا آپ بزنین اومدیم.همگی از خودشون مواظبت بعمل بیارن تا سنجد جون برگرده!

تا سلامی دوباره...

(اَه!از این تریپ عاشقونه های ننر!!بابا باشید میایم دیگه!چندبار بگم؟!خانم پاشو برو جیگر ما رو له کردی ازبس وسط تیاتر رفتی  و اومدی...برو دیگه خب!)

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 9:43  توسط مرد گلی (ر.پ)  |